از اون دوشنبه تا این دوشنبه
٢شنبه هفته پیش بعد از مدتی مریض داری، رفتیم خونه ی خاله منا، و چقدر هم مزه داد، بعد از مدتها دخترداییهام و نوه های داییمو دیدم و بهم چسبید، الهام جون نوه ی داییم هم بهت این هدایای خوشگل و داد...





اینم بخش خوشمزه ی خونه ی خاله منا
شب هم مادرجون و عموها اومدن خونمون...
3شنبه میلاد پیامبر، بابا رفت سرکار، از صورتت دونه زدن شروع شد، ظهر کمر و شکمت هم دونه زد، داشتم دق می کردم، کلی گریه کردم، بابا هم کار داشت، خلاصه عصری خودشو رسوند خونه، روز تعطیل بود و دکترت هم که نبود، تصمیم گرفتیم تا فرداش صبر کنیم بعد ببریمت دکتر، که خدا رو شکر چهارشنبه هیچ اثری از دونه نبود، نمی دونم بدنت ضعیف شده بود یا به چیزی حساسیت نشون دادی...
٥شنبه با بابا موهاتو مرتب کردیم...
جمعه دایی حسن و زندایی صبا اومدن خونمون، عصری اومدن و شب هم همه باهم رفتیم خونه ی مامان جون...
شنبه خاله منا اومد خونمون، کلی خوشحالی کردی، عصری هم دایی علی اومد دنبال خاله...
1شنبه تا رسیدیم خونه ی مامان جون عمه اکرم زنگ زدو گفت که میخوان برای شام بیان، با اصرارهای فراوان من جهت بهم نزدن برنامه، برگشتیم خونه، و چه به تو خوش گذشت، با امیرحسین و محنا و حلما کلی بازی کردی، این روز اولین روز در زندگیت بود که تا شب یه بار هم نخوابیدی...
2شنبه این هفته هم عمه سلیمه از آلمان اومد، رفتیم خونه ی عمه دوقلوهام ،و از دیدن عمه سلیمه خوشحال شدیم...


از اون دوشنبه تا این دوشنبه
